تبليغاتX
valahazrat.blogfa.com

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 شهریور1389ساعت 0:45  توسط امين مومن پور  | 

اندر احوالات یک شمالی

اول از همه باید شمال و تعریف کنیم تا به شمالی برسیم.

شمال: از رشت تا چالوس. یعنی نوشهر و نور و بابل و ساری و اینا دیگه شمال نیستن. یعنی اگه باشن درجه ی دو هستن. گرگان و گلستان، که دیگه حرفشم نزن.درسته همه توو شمال جغرافیایی هستن و کنار دریا، اما هر شهری که کنار دریا باشه، شمال نمیشه!! شمال یعنی پلیس راه رشت-لاهیجان جنگل و دریا، رطوبت، رودخونه، پراید 141 و 2 تا بچه که پشت ماشین خوابن، چادر مسافرتی و آتیش توو جنگل و کباب کنار دریا و آدمهایی با دماغ عقابی و کله های پخت از پشت و فارسی حرف زدنی که مثل تابع Cos x.

بیشتر مردم شمالیا رو با دماغ عقابی و اونایی که خیلی حرفه ای هستن با کله های پخت میشناسن . میشه گفت 90 درصد اونایی که دماغ عقابی دارن شمالین.از مشخصات ظاهری یه آدم شمالی ( بیشتر نظر ما رشت تا رامسر) شونه های غوز کرده اس. نه گوژپشت، غوز شمالی فرق داره!! فقط شونه ها میاد جلو.اگه از یه شمالی خیلی مودبانه بخوای که نیمرخ وایسته کاملن میتونی مشخصات ظاهری یه شمالی کامل و تووش پیدا کنی. دماغ، شونه ها که خودشونو انداختن بیرون، کله!!

اگه با این مشخصات هنوز نتونستین بفهمین که طرف شمالیه یا نه، باید باهاش حرف بزنین. اگه لهجه داشت که دیگه کاری نداره فهمیدنش!! اما اگه لهجه نداشت و میخواد سعی بکنه که فارسی حرف بزنه و اگه واقعا هم خیلی خوب فارسی رو ادا کرد و شما رو به شک انداخت باید به یه سری نکات ریز توجه کنید.

معمولا چون شمالیا اکثرا همه جا گیلکی حرف میزنن و گیلکی حرف نزدن و عیب میدونن یه سری از افعال و کلمات که توو گیلکی خیلی کاربرد داره و معادل فارسیشم به گیلکیش نزدیکه باعث میشه که یه آدم غیر بومی راحت بفهمه که طرف شمالیه.

بعضی از این افعال : دعوا گرفتن، فوتبال کردن،داد کردن، بند اوومدن بارون( اینو شک دارم! میگن بارون بند اوومد؟)...

همین چن تا فعل کافیه تا طرف هویت خودشو مشخص کنه. البته مردم شریف مازندران افعال مخصوص خودشونو دارن. اونا میگن دعوا افتادیم ، پشت بده(تکیه بده)،آوردن کلمه های "که" و " دیگه" آخر جمله ها. مثل: بخدا که! نه که!

پس و پیش کردن فعل و قید مکان هم مشخصه بارز مازندران( نه همه جاش. ساری بیشتر) مثلا ساعت 5 باش میدون امام. یا مثلا: راه افتادیمو، خیلی خسته شده بودیم. عصر بودیم آبشار. یارو گفتن مازندرانیا هم مثل اَوووو گفتن گیلانیا شهره عام و خاصه.

یه آدم شمالی خلاصه میشه در همین ظاهر و همین حرف زدن. همین دیگه. اگه شما هم چیزی میدونین بگین ما هم یاد بگیریم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 شهریور1389ساعت 23:17  توسط امين مومن پور  | 

پیر مرد!

پیر مرد با قدی بلند و شانه ای قوز کرده درحالی که دو دستش را در پشت کمرش به هم قفل کرده بود آرام و آرام مسیر خیابان راطی میکرد تا خود را به پارک همیشگی شهر برسناند.

پیر مرد چشمانی سبز و بینی عقابی شکلی دانش که چند تار از موی دماغش همیشه بیرون بود.او با ابروهای همیشه اخم کرده و سفید خود که نه به خاطر عصبانیت بلکه به خاطر گذر عمر بود، بیش از پیش چهره ی شمالیه خود را به رخ دیگران میکشید.

پیر مرد هر روز ساعت 6 غروب از خانه بیرون می آمد، تا پارک قدم میزد، هنگام حرکت در مسیر پارک سرش پایین بود و به حرکت موزاییک های پیاده رو نگاه میکرد و به گدشته فکر میکرد.و اندکی در پارک استراحت میکرد و دوباره به خانه باز میگشت.

پیر مرد مسیرش را ادامه داد، در حالی که سکوتی بزرگ بر لبش بود و غوغایی در فکر و ذهنش که از کجا آمدم و آمدنم بهر چه بود؟!
او به پارک رسید و با همان خونسردی در قدم زدن، نیمکتی خالی که اطرافش گلهای رز قرمز و صورتی تازه قنچه زده بودند را پیدا کرد.

پیر مرد خودش را به نیمکت رساند رساند. پارچه ای سفید که مربعی بود و دورش نوار خاکستری داشت را از جیبش در آورد و روی نیکت گذاشت تا کثیفی نیمکت ، شلوار سفید پارچه ایش را خراب نکند. پیر مرد نشست و در حالی که پای راستش را روی پای چپش میگذاشت و با گف دست عرق روی پیشانیش را پاک میکرد،آهی گشید و گفت: ای روزگار.

مدتی گذشت و پیر مرد به آب نمایی که درست مقابلش بود خیره شده بود. گویا صدای آب و بالا و پایین رفتن آب او را به سفر زمان برده. یک لحظه به بازی بچه هایی که در آن هوای گرم خود را با آب بازی خنک میکردند توجه کرد. خنده ای غریب و شیرین زد و دوباره سر خود را پایین آورد و شروع کرد به فکر کردن.

پیر مرد هر روز تنها این کار را انجام میداد، چون دوستی نداشت. دوستانی پیر و فرتوت دارد که یا به خاطر بیماری در خانه بستری اند یا اینکه رخت از دنیا بر بسته اند.

پیر مرد هر روز به پارک می آید و به بازی زندگی فکر میکند که این آمدن و رفتن برای چیست؟! فیلم معروف زندگی تا کی ادامه خواهد داشت؟ او از این همه تکرار بی نتیجه خسته شده و توقع یک اتفاق جدید دارد. اما هیچ کس نمیتواند این تکرار را متوقف کند، حتی خدا. از نظر او خدا یک اسم و یک توهم هست که انسانها بی جهت به آن دل بسته اند...

پیر مرد به آرامی از روی نیمکت بلند میشود، پارچه ی سفید مربعی را که حالا ردیف های خاکی نیمکت روی آن نقش بسته اند را بر میدارد،تکانی میدهد،با حوصله تا میکتد و در جیبش میگذارد و باز هم دستها را پشت کمر به هم قفل میکند و با سری رو به پایین به این گردش بی نتیجه روزگار می اندیشد و در دل میگوید: از کجا آمده ام، آمدنم بهر چه بود ...

+ نوشته شده در  جمعه 22 مرداد1389ساعت 15:25  توسط امين مومن پور  | 

منِ من بدجنس!

خیلی درس میخونی و فک میکنی که حتما کنکور قبول میشی،خیلی اعتماد به نفست بالاست،ولی کنکورو گند میزنی.خودتم میدونی که بدجور گند زدی ولی به همه میگی که خوب دادی و حتما قبولی حتی خودتم گول میخوری از بس خوب نقش بازی میکنی.نتیجه کنکور میاد و تو انتظار 5000 داری،ولی رتبه میشه 54000 .ناراحت میشی و باورت نمیشه.افسوس میخوری که یه سال از عمرت بیخود هدر رفت.سال بعد بهتر درس میخونی و مهندسی آب قبول میشی ولی اگه بهتر درس بخونی میتونی رشته ی بهتری قبول شی. میری دانشگاه و با بچه هایی که از شهرای دیگه اوومدن آشنا میشی.یه خورده که با این و اوون صحبت کنی میفهمی که بچه ها اصلن از کامپیوتر چیزی سرشون نمیشه و تو بازم با خودت حال میکنی. یه کم کارای کامپیوتری انجمن علمی رو انجام میدی و متوجه میشی که میتونی پیشرفت کنی.اگه یه لپ تاپ بخری خیلی برات خوب میشه.چن تا دختر خوب چشتو میگیره اما تو از بس که پسر خوبی هستی به هیچ کدومشون هیچ پیشنهادی نمیدی.اما اگه پیشنهاد بدی به نفعت میشه. میتونی از بابت کارایی که واسه انجمن علمی انجام میدی پولم بگیری ولی تو این کار و نمیکنی.چون فاکتور نداری که ببری نقدش کنی.پس سعی کن یه فاکتور و مهر با خودت داشته باشی!
ترم دوم ریاضی 2 رو میوفتی،چون جزوه رو حفظ میکنی.نباید حفظ کنی،استاد سوالا رو از جزوه ی خودش نمیده،پس خوب یاد بگیر.
سال دوم یه کاری بهت پیشنهاد میشه که پول خوبی تووش داره،اولش تو با شریکت همکاری میکنی ولی بعد که میفهمی داره سرت کلاه میره از ش جدا میشی و شخصی کار میکنی ولی به شریکت نمیگی،در واقعا دورش میزنی،باید زود تر از اینا این کار و میکردی،اما اشکال نداره.
هیچ وقت با عادل دوست نشو.اصلا آدم نیست.بعدا میفهمی که چی میگم.اگه الان باهاش دوست بشی سال سوم باهاش دعوات میشه و یاد حرف من میوفتی.
یه روزی میرین بازدید از سد که تو از یکی از دخترای کلاس یه برگ کاهو میگیری که بخوری اما غافل از اینکه اوون دختره آبله مرغون داره و تو هم فرداش تب میکنی و آبله مرغون میگیری.پس هیچ وقت از اوون دختره اوون یه برگ کاهو رو نگیر. انتخابات ریاست جمهوری قراره اتفاق بیوفته.تو بالاخره بعد  از سالها تحریم انتخابات میری رای میدی و شناسنامتو به مهر انتخابات دهم آلوده میکنی!میر حسین موسوی در مقابل احمدی نژاد قرار میگیره و تو هم مثل بقیه جوونا عاشق میر حسین میشی اما موسوی توو انتخابات برنده نمیشه و توو کشور درگیری پیش میاد.تو هم جو گیر میشی و روزی که فرداش امتحان سیالات داری میری توو تظاهرات و باتوم میخوری،ولی پلیسا نمیگیرنت،اما تو نباید این کار و بکنی!اصلا نباید بری توو تظاهرات،چون هم سیالات و میوفتی هم باتوم میخوری دیگه اخمخ. خوشت میاد جسم سفت و سخت که عقده ای ها می بندن به کمرشون بخوره توو سرت(این  حرف و رضا بهت میزنه که بعدا میاد توو ویلاگتو تو اصلا نمیشناسیش)
تابستون میای خونه و آماده میشی که تابستون ترم تابستونه برداری،اما ترم ارائه نمیشه.ولی تو نباید ناراحت باشی چون 2 هفته دیگه میری توو سایت دانشگاه و میبینی که استادت بهت 10 داده و سیالات و پاس کردی.پس خودتو ناراحت نکن اصلا.
 سال سوم همه بهت احترام میزارن،چون هم سال سومی هم یه شخصیت معروف توو دانشگاه.تصمیم گرفته بودی که نشریه دانشجویی بزنی اما نشریتون هنوز بیرون نیوومده چون تو خیلی بیخیالی،یه کم جدی باش.همه چیز و به مسخره نگیر.اگه یه کم بجنبی میتونی توو 1 ترم دو شماره بدی بیبرون ولی تو توو 1 شمارشم موندی...
فعلا همینا رو داشته باش.

اینا حرفایی بود که باید قبلا بهم زده میشد ولی نشد.خودم بودم توو چن سال پیش که آینده رو دیده ولی بهم نگفته...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 آذر1388ساعت 20:0  توسط امين مومن پور  |