|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 5 مهر1388ساعت 13:55 توسط امين مومن پور
|
|
||
|
|
|
|
|
تقاطع اصلی با فرعی! __ ازش پرسیدم چرا میری دانشگاه؟ ** هیچ معلومه که کجایی؟! چقد میری مسجد؟ بابا بشین توو خونتون نماز بخون دیگه!!کار واجب داشتم باهات. ## دیدم یه پیرهن پوشیده که رووش نوشته" خلیج همیشه فارس" .پرسیدم تو داری میری تیمتو تشویق کنی یا میری خلیج فارس و نجات بدی؟ آخرش از همه پرسیدم که من الان کجام؟! گفتن تو توو ایرانی دیگه!! حالت خوبه ؟! این چه سوالیه؟! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 2 مهر1388ساعت 18:26 توسط امين مومن پور
|
|
||
|
|
|
|
|
امامزاده امین!! دیگه تایستون تموم شد.بخور و بخواب تموم شد.پولمونم تموم شد.چی کار کنیم؟ کارم که نیست اقلا یه کاری کنیم یه حقوقی داشته باشیم.باید خودم یه کاری رو شروع کنم. میخوام یه جای صعب العبور باشه که وقتی مشتریام اوومدن خسته باشن،که بتونم مسافر خونه هامم پر کنم.یه پیر مرد پیر زنم پیدا میکنم،یه اتاق میدم بهشون بعد به همه میگم که این دو نفر خواب دیدن که اینجا امامزاده اس.هر چقد امامزاده ساده تر باشه مردم راحتتر خر میشن و بیشتر پول میدن.چه کاسبی بکنم مـــــــن.هر روز میدونی چقد پول میریزن توو این قبر کذایی.اینا به کنار،مسافر خونه هم پول داره تووش.کم کم معروف میشه و کار و کاسبی سکه میشه. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 31 شهریور1388ساعت 15:44 توسط امين مومن پور
|
|
||
|
|
|
|
|
سفر به شمال! سفر به شمال یعنی دیدن جنگلهایی که دیگه هیچی ازش نمونده ولی با خیالش حال میکنین ! |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 29 شهریور1388ساعت 12:1 توسط امين مومن پور
|
|
||