تبليغاتX
valahazrat.blogfa.com - سنگ دل!!

سنگ دل!!

خیلی داره اذیتم میکنه.دیگه آبرو واسم نذاشته.این همه سال مثل آدم زندگی کردم،الان این پسره اوومده داره همشو یهو از بین میبره.چجوری توو روی همکارم نیگا کنم.اِاِِاِاِ رفته بنده خدا رو واسه هیچ و پوچ زده.اگه زورت زیاده و باشگاه رفتی،که اوونم من فرستادمت، 10 تا مقام داری دلیل نمیشه بری هر کیو میخوای بزنی. حالا هم که رفتی با دختر مردم اوون کار و کردی .پیش همه مردم آبروم رفت.کل شهر فهمیدن چه گندی زدی.ای خدا بکش منو و و و و...دیگه نمیتونم تحملش کنم...


الو سلام!چطوری؟ خوبی؟ یه کاری میخوام برام بکنی!یه کار برات دارم.نگو که انجامش نمیدی.باور کن به اینجام رسیده.دیگه آبرو واسم نذاشته.ازت میخوام که پسرمو ...
سام علیک.خیلی چاکریم آقا.نوکر شماییم .شما جون بخواه آقا.چه کاری هست؟اگه بتونم انجام میدم حتما.کی واست آبرو نذاشته؟بگو برم پدرشو در بیارم!!چی آقا؟ پسرتون؟ مطمئنی آقا؟حالتون خوبه؟چشم آقا عصبانی نشین.میام الان اوونجا با هم حرف میزنیم.
(4 ساعت بعد)
آقا این چه کاریه شما میخوای بکنی.آدم که با پسر خودش این کارو نمیکنه.جوون بوده یه کاری کرده.مجازاتش که این نیست.بیا کوتاه بیا آقا.(30 دقیقه بعد) باشه آقا.برای من مشکلی نداره.این کارو میکنم.ولی هیچ پدری این کارو با بچه اش نمیکنه.بعد از این کارم دیگه نه من نه شما.اسمی هم از من نمیبرین!!
( 1 روز بعد)
بابا من دارم میرم باشگاه.کار نداری بابا. دیگه بابایی نمونده واسه ما.مثل غریبه ها میام توو خونه و میرم.دلمون خوشه بابا  ننه داریم...
(ساعت 9:30 شب)
مهران .مهران.سلام.بیا برسونیمت.بیا بالا.(مهران سوار ماشین شد).مهران، بابا چطوره؟حالش خوبه.مهران خبره این دختره بد جور پیچیده.آخه این چه کاری بود کردی....میخوای امشب بریم پیش ما؟!
سلام .خسته بودم.خوب شد شما اوومدین.بابا! به اونم میگن بابا؟! من دیگه باهاش حرف نمیزنم.اوون خونه فقط جای خوابمه.خودمم میدونم.نهایت اینه که عقدمون کنن دیگه....دیگه حوصله خونه رفتنم ندارم.دیگه نمیخوام بابامو ببینم...امشبو بریم حالا.فردا توو پارکی جایی میخوابم.میبینی چجوری بد بخت شدم؟!
(ساعت 12 شب)
بندازش! زود باش.درو ببند بریم!!زود باش تا کسی نیومده...


صبح روز بعد ساعت 6 صیح.پیر مرد کشاورز مهران رو که از چن جا چاقو خورده بود توو نهر کنار شالیزارش پیدا میکنه....
مادر مهران از پدرش جدا میشه و با پسر دیگه اش زندگی میکنه.پدر مهران بعد از چن سال حبس کشیدن آزاد میشه و به عنوان آدم منفور و سنگ دل،افسرده میشه و تنها میمونه....

داستان واقعی بود با اسم غیر واقعی

+ نوشته شده در  یکشنبه 9 فروردین1388ساعت 20:58  توسط امين مومن پور  |