<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>valahazrat.blogfa.com</title>
<link>http://valahazrat.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 27 Sep 2009 10:24:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>به پایان آمد این دفتر ...</title>
<link>http://valahazrat.blogfa.com/post-76.aspx</link>
<description>&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 517px; HEIGHT: 575px&quot; height=579 alt=close hspace=0 src=&quot;http://www.img98.com/images/q9iik9n74n1ydq9d2go6.jpg&quot; width=547 align=baseline border=0&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 27 Sep 2009 10:24:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=valahazrat&amp;postid=76</comments>
<dc:creator>valahazrat</dc:creator>
<guid>http://valahazrat.blogfa.com/post-76.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تقاطع اصلی با فرعی!</title>
<link>http://valahazrat.blogfa.com/post-75.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000099 size=3&gt;تقاطع اصلی با فرعی!&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;__&lt;/STRONG&gt; ازش پرسیدم چرا میری دانشگاه؟&lt;BR&gt;گفت میرم درس بخونم یه مدرکی داشته باشم که اگه ازم پرسیدن درس خوندی بگم آره مدرک دارم.&lt;BR&gt;__ پرسیدم،فقط برای مدرک؟ پس این وقتی که میزاری و پولی که خرج میکنی چی میشه؟&lt;BR&gt;گفت آره دیگه.من که نمیخوام دکتر بشم.یه مدرکی میگیرم بعد شروع میکنم به کار کردن.شاید آژانس وایستم.شاید گل فروشی بزنم.نمیدونم،کار آزاد دیگه.دانشگاه رو فقط واسه مدرکش رفتم،و گرنه درسشو میخوام چی کار،به دردم نمیخوره!!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;** هیچ معلومه که کجایی؟! چقد میری مسجد؟ بابا بشین توو خونتون نماز بخون دیگه!!کار واجب داشتم باهات.&lt;BR&gt;گقت: مثینکه تو از هیچی خبر نداری! فک کردی من نمیتونم توو خونه نماز بخونم.میرم مسجد که توو در و همسایه نگن فلانی اهل نماز و روزه و مسجد نیست.به خاطر حرف مردم میرم فقط.اینجوری میگن&quot; پسر فلانی چه پسر خوبیه.همیشه توو مسجد نماز میخونه.&quot; والا نماز خوندن توو خونه راحتترم هست.ولی دیگه چه کنیم.حالا چی کار داشتی؟!&lt;BR&gt;** هیچی بابا.برو مسجد از نمازت عقب نیفتی!!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;## دیدم یه پیرهن پوشیده که رووش نوشته&quot; خلیج همیشه فارس&quot; .پرسیدم تو داری میری تیمتو تشویق کنی یا میری خلیج فارس و نجات بدی؟&lt;BR&gt;گفت تیمم که همیشه بازی میکنه،حالا یا میبره یا میبازه.ولی من میتونم اینجوری ایرانی بودن خودمو نشون بدم.بگم که خلیج فارس همیشه خلیج فارس.برد و باخت تیمم زیاد مهم نیست واسم.&lt;BR&gt;## گفتم آخه همه میان تیم ملی رو تشویق کنن.خلیج فارس ربطی نداره به بازی تیم ملی.این فوتبال اوون سیاست.&lt;BR&gt;گفت: ای آقا .تو بی خبری از همه چیز.درسته که بازی تیم ملی،ولی ما باید از ایرانی بودنمون دفاع کنیم.بُرد و باخت تیم ملی مهم نیست اصلن!!&lt;BR&gt;## منم گفتم اره حق با توئه.ایرانی بودنتو نشون بده.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;آخرش از همه پرسیدم که من الان کجام؟! گفتن تو توو ایرانی دیگه!! حالت خوبه ؟! این چه سوالیه؟!&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 24 Sep 2009 14:56:04 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=valahazrat&amp;postid=75</comments>
<dc:creator>valahazrat</dc:creator>
<guid>http://valahazrat.blogfa.com/post-75.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>امامزاده امین!</title>
<link>http://valahazrat.blogfa.com/post-74.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#009900 size=4&gt;امامزاده امین!!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دیگه تایستون تموم شد.بخور و بخواب تموم شد.پولمونم تموم شد.چی کار کنیم؟ کارم که نیست اقلا یه کاری کنیم یه حقوقی داشته باشیم.باید خودم یه کاری رو شروع کنم.&lt;BR&gt;یه شغل جدید پیدا کردم.حقوقشم بالاست، دردسرشم کمه،مردمم خیلی بهش علاقه نشون میدن، آبرومونم  به خاطر کارمون نمیره که مثلن خجالت بکشیم بگیم کارمون اینه.&lt;BR&gt;تصمیم گرفتم یه امامزاده بزنم.هنوز جاشو انتخاب نکردم.باید یه جایی باشه خوش آب و هوا که بتونم گسترش بدم کارمو.یا یه جای پر تردد که بشه قشنگ کاسبی کرد. فکر همه جاشم کردم.ولی اسم امامزاده رو چی بزارم.اسمش زیاد مهم نیست.بیشتر این امامزاده ها اسماشون یکیه.باید یه اسمی باشه که مردم و جذب کنه.امامزاده امین. فک کنم خوب باشه.آره همین خوبه.امین اسمیه که همه جذبش میشن...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;میخوام یه جای صعب العبور باشه که وقتی مشتریام اوومدن خسته باشن،که بتونم مسافر خونه هامم پر کنم.یه پیر مرد پیر زنم پیدا میکنم،یه اتاق میدم بهشون بعد به همه میگم که این دو نفر خواب دیدن که اینجا امامزاده اس.هر چقد امامزاده ساده تر باشه مردم راحتتر خر میشن و بیشتر پول میدن.چه کاسبی بکنم مـــــــن.هر روز میدونی چقد پول میریزن توو این قبر کذایی.اینا به کنار،مسافر خونه هم پول داره تووش.کم کم معروف میشه و کار و کاسبی سکه میشه.&lt;BR&gt;ولی باید یه داستانی سر هم کنم که بیوفته سر زبونا که اثرات معنویش بیشتر شه.میگم میخواستم اووونجا خونه بسازم،لودر انداختیم دیدم بیل لودر کج شد!!! همون شب این پیر مرد پیر زنه خواب دیدن که یه نفر اوومده به خوابشون و گفته نباید اینجا خونه بسازه.اسمشو پرسیدن گفته من صالح پسر چمیدونم امام علی هستم!!&lt;BR&gt;اولش یه کم خرج داره ولی وقتی کارمون بگیره دیگه گرفته.یه گنبد باید بسازم،یه قبر مشتی باید سفارش بدم یه ضریح؟!! باید بگم آماده کنن.مثل همه امامزاده ها دیگه.یه نقاشی هم باید از این امامزاده داشته باشم.که بگم طرفی که اینجا خاک شده این بوده.به همین سادگی .کاری نداره.&lt;BR&gt;پس چرا جوونا میگن شغل نیست،کار نیست؟ کار از این بهتر؟! یه امامزاده بزن یه عمر حال کن.پوله که برات میاد.اعصابتم خورد نمیشه...مسجدم خوبه ها.البته مسجد دیگه خز شده، کم پول مدن مردم.الان دور دوره امامزاده اس.&lt;BR&gt;مردمم که همه فصل ازش استقبال میکنن.بعد از یه مدت میتونی وروودی هم بگیری،یه چاخان دیگه سر هم کن،ارزش امامزاده بیشتر میشه.بعد میتونی اتحادیه امامزاده داران ایران و بزنی و کلی آدم معروف شی...&lt;BR&gt;به زودی در این محل یک امامزاده شیک برای رفاه حال مومنین افتتاح میگردد.(روابط عمومی شرکت تولیدی امامزادگان)&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 22 Sep 2009 12:13:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=valahazrat&amp;postid=74</comments>
<dc:creator>valahazrat</dc:creator>
<guid>http://valahazrat.blogfa.com/post-74.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سفر به شمال!</title>
<link>http://valahazrat.blogfa.com/post-73.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#990033 size=4&gt;سفر به شمال!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سفر به شمال یعنی دیدن جنگلهایی که دیگه هیچی ازش نمونده ولی با خیالش حال میکنین !&lt;BR&gt;شمال یعنی رطوبت و شرجی بودن که همیشه کثیف و عرقی هستین ! &lt;BR&gt;شمال یعنی ماسوله و رشت و چالوس !&lt;BR&gt;شمال یعنی رها شدن از دست دود و هوای کثیف و رسیدن به بوی گوه گاو و طویله و لذت بردن از این بو که آه ه ه ه ه چه هوای خوش بویی و تکرار این جمله &quot; شمال یعنی ایــــــــن&quot;&lt;BR&gt;شمال یعنی دریا و تلاش برای رسیدن به طرح سالمسازی خانما،احساس خوب سواحل مدیترانه !&lt;BR&gt;شمال یعنی قلیون کشیدن کنار دریا بی خبر از اینکه داری 2 برابر پول میدی !&lt;BR&gt;شمال یعنی نگاه نفرت انگیز بومی های منطقه به مسافرا،مخصوصا تهرانی های گرامی !&lt;BR&gt;شمال یعنی پیرهنتو بپوش وقتی توو ماشینی یا میای توو شهر،مگه آمریکاس که با رکابی میگردی توو شهر؟!&lt;BR&gt;شمال یعنی احساس پولدار بودن مسافران،بازم مخصوصا تهرانیا و گستاخی به بومی های منطقه!&lt;BR&gt;شمال یعنی نفرت از مسافر تهرانی در یک کلام!&lt;BR&gt;شمال یعنی آماده باش که هر لحظه ممکنه از طرف بومیا مسخره بشی که اگه تو هم جوابشونو  بدی به دعوا میرسه که هدف بومیا همینه در اصل !&lt;BR&gt;شمال یعنی ما هیچ نیازی به توریست و پول شماها نداریم. حالا خوبه وقتی میاین شمال پول خرج نمیکنین!&lt;BR&gt;شمال یعنی احترام به مسافرای اصفهانی و جنوبی ! &lt;BR&gt;شمال یعنی ارزون حساب کردن و یادگاری دادن به مسافر مودب و اهل دل ! &lt;BR&gt;شمال یعنی بهترین باقله قاتوق و سیر ترشی به نصف قیمت !&lt;BR&gt;شمال یعنی اگه تهرانی هستی زیاد شاخ بازی در نیار که منفوری ، اگه از جای دیگه میای جات روو سر ماست تا زمانی که رفتارت دُرست باشه!&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 20 Sep 2009 08:30:52 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=valahazrat&amp;postid=73</comments>
<dc:creator>valahazrat</dc:creator>
<guid>http://valahazrat.blogfa.com/post-73.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مرگ تدریجی!</title>
<link>http://valahazrat.blogfa.com/post-72.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#990000 size=4&gt;مرگ تدریجی!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوم راهنمایی بودم که همکلاسم بود.نه اینکه هم سنم باشه.فقط همکلاسم بود.از اوون شاگرد تنبلا بود.3 یا 4  سال از ما بزرگتر بود.چن سال ردی داشت.خیلی هم قوی هیکل بود.کل مدرسه ازش میترسیدن.من و دوستام با هم میشدیم 4 نفر.نه اشتباه کردم.5 نفر.2 تا از بچه هامون هیکل نحیفی داشتن.3 تامون که منم جزوش بودم یه کم گنده تر بودیم.این شاگرد تنبله که اسمش علی بود هی واسه ما شاخ و شونه میکشید.اگه ما 5 نفر با هم میرفتیم دعوا  اصلا چوب نمیخوردیم.همیشه هم دعوامون بیرون مدرسه،پشت شهرداری بود.آخه مدرسه مون پشت شهرداری بود. هر وقت توو مدرسه بحث میشد که آخرش به دعوا میرسید میگفتیم پشت شهرداری وایستا.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه روز علی خیلی گیر داده بود بهمون.رئیسمون که اسمش علیرضا بود از همه ما هم هیکلی تر بود گفت دعوا نکنیم بهتره.ولی نمیدونم چی شد که خودش تنها رفت توو کلاس باهاش دعوا کرد.سر و صدا بلند شد و ما و چن نفر دیگه رفتیم توو کلاس دیدیم علیرضا و علی دور از چشم همه دارن دعوا میکنن.من سریع در کلاس و بستم و پشت در وایسادم که ناظم نیاد. هیچکی دخالت نکرد که ببینیم کی آخرش چوب میخوره.آخرش علی کم آورد و کشید کنار.ولی گفت بیرون با دوستام حالتو میگیرم.رفیق مفیق زیاد داشت.همه هم مثل خودش بودن.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گذشت و سال بعد که سوم راهنمایی بودم دیگه علی ترک تحصیل کرد.مدرسه توو دهه ی فجر مسابقه فوتبال گذاشته بود.یکی از اوون روزا علی اوومد و دیدیمش.رفته بود مکانیکی کار میکرد.دستاش از قبل بزرگتر شده بود.خیلی خشن شده بود.بعد از اوون تاریخ،چن بار توو خیابون دیدمش که دیگه لاتی شده بود واسه خودش.برو بیایی داشت.ما خونمون یه جایی بود که معدن پخش مواد بود.همه چیز میفروختن.از ودکا و عرق تا حشیش و تریاک و هروئین.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه روز داشتم از بیرون میومدم خونه که دیدم یه نفر داره جلو خونمون سر پا چرت میزنه.پاهاش خم شده بود،سرش افتاده بود پایین و هی چرت میزد.این اولین نفری نبود که با این وضع میدیدمش،قبل از اینم چن نفر و با این وضعیت دیده بودم.نزدیک تر شده دیدم خودشو یه کم جم و جور کرد.سعی کرد چرت نزنه ولی نمیتونست. زنگ خونه رو زدم،دیدم سلام میکنه بهم.یه کم که بیشتر نگاش کردم دیدم علی خودمونه.خیلی دلم براش سوخت.خودشو به چه روزی در آورده بود.چشات پر از خون بود.خیلی وضعش خراب بود.آشنایی ندادم بهش.علیک گفتم و رفتم توو خونه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همون شب هوا مه آلود شد.یه مه غلیظ و مشتی گرفت.خیلی هوای نازی شده بود.ساقی محل ما هم تا صبح بیدار بود تا مشتری از دستش نپره.توو این هوای مه آلود آهنگ «جمعه» فرهاد و سوت میزد.با اوون هوا واقعا میومد.خیلی باحال شده بود.اوون شب گذشت و فردا صبح شد.یه مدت ما بنایی داشتیم.یه ماشین شن آورده بودیم کنار دیوار خونمون ریخته بودیم.اما همه شن استفاده نشد.یه کمش مونده بود که شده بود مکان نشستن و بحث کردن ساقی و معتاد و جمع شدن بچه های محل.فردا صبح که بابام صبح زود میره بیرون علی رو میبینه که با یه آمپول افتاده روو شنا و از هوش رفته.بابام زنگ زده بود اورژانس تا بیان ببرنش.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بابام که علی رو نمیشناخت.شب واسمون تعریف کرد منم فهمدیم علی بوده.نشونیاشو پرسیدم مطمئن شدم.دیگه ازش خبر دار نشدم.نفهمیدم مرده ،زنده اس...ولی نابود شد.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 17 Sep 2009 10:04:45 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=valahazrat&amp;postid=72</comments>
<dc:creator>valahazrat</dc:creator>
<guid>http://valahazrat.blogfa.com/post-72.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مردکده!</title>
<link>http://valahazrat.blogfa.com/post-71.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#990000 size=5&gt;مردکده!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نمیخواستم زیر قولم بزنم ولی فک کردم دیدم مردکده با زنکده یه کم با هم فرق دارن.به خاطر همین دیگه مردکده رو ننوشتم.ولی عذاب وجدان داشتم تا اینکه دوست بی نام هولم داد بنویسم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;شوهرتو از بین گزینه های پایین انتخاب کن.اگه دختری که چه خوب.اگه پسری خودتو بزار جای دخترا دیگه.ببین چقد لذت بخشه اگه دختر باش ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;1- یه مرد چاق که کمربندش زیر شیکمشه،دکمه ی پایین پیرهنشم به خاطر چاقیش بازه همیشه.بی حوصله،خواب آلود،راننده تاکسی ولی مهربون،شوخ،زن دوست.بچه ها رو هم خیلی دوس داره.خیلی هم علاقه داره زنش طلا داشته باشه.پول خرید طلا رو هم میده.نگاه به راننده تاکسی بودنش نکن.زیادم آدم گیری نیست.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;2- دانشجوی دکترای مکانیک.قد بلند.لاغر.دانشگاهای خارجی خیلی دنبالشن.به شدت خجالتی،اینقد که حوصلتو سر میبره.چون همیشه سرش توو کتاب بوده اینجوری شده.فقط به درس فک میکنه.از روابط زنا شویی هیچی سرش نمیشه.مودب.زیاد در قید و بند تیپ . سر و وضعشم نیست.در ضمن کچلم هست.بد جورم کچله.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;3- یه جوون خوش تیپ.به تیپش خیلی میرسه.شکم عرق خوری داره(از این شکما که اندازه یه تو پلاستیکی)مدرک نداره.ترک تحصیل کرده.توو بازاره.دلالی میکنه.بیشتر ترجیح میده با دوستاش باشه.خونه هم میاد زیاد حرف نمیزنه.همیشه داره حساب کتاب میکنه.مشروب میخوره.یه کمم بی ادبه( گفتم از بچگی توو بازار بوده).زورش میاد به زنش پول بده.نه اینکه نده.میده ولی با عصبانیت و منت گذاشتن.سیگارم میکشه تک و توک.خوبیش اینه که پولداره.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;4- یه معلم با قد کوتاه،عینکی.آروم.کم حرف.نماز و روزه و عبادتش سر جاشه.کچل.فقط با حقوق معلمی زندگی میکنه.اهل ریسک کردن نیست.پس انداز نداره.چون شغل دوم نداره.ماشین نداره،از رانندگی میترسه.بچه دارم نمیشه(مشکل از اوونه.الان نگین مرد مگه بچه میزاد!!) به خاطر همین موضوع افسرده و ناراحته همیشه.روابط خانوادگی ضیعفی داره.مهمونی نمیده.مهمونی هم نمیره.بیشتر دوس داره تنها باشه.باباش مایه داره و آخرای عمرشه.اگه چن سال دیگه تحمل کنی،اونا میمیرن یه ارث گنده بهش میرسه.ولی اوون اصلن پول دوس ندراه.میتونی همشو برداری واسه خودت.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 14 Sep 2009 10:50:36 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=valahazrat&amp;postid=71</comments>
<dc:creator>valahazrat</dc:creator>
<guid>http://valahazrat.blogfa.com/post-71.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>حسرت گذشته !</title>
<link>http://valahazrat.blogfa.com/post-70.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#990000 size=4&gt;حسرت گذشته!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;توو کلاس بودیم.همه مشغول نوشتن بودن.منم داشتم مینوشتم.یه لحظه حواسم به صندلی جلوییم رفت که دیدم بیکار نشسته و داره به نوشتن بغل دستیش نگاه میکنه.افسوس و حسرت و پشیمانی توو نگاهش موج میزد. رفته بود توو فکر.چشاش روو برگه ی بغل دستیش ثابت شده بود.&lt;BR&gt;دوباره سرمو بردم پایین که به نوشتنم ادامه بدم.یه لحظه،صدا و لحن یکنواخت استاد قطع شد.&lt;BR&gt;استاد اومد جلو،به آقایی که جلوم نشسته بود گفت : &quot; چرا این چیزایی رو که میگم و نمینویسی؟&quot; &lt;BR&gt;گوشامو تیز کردم ببینم چی جواب میده! یواش گفت :&quot; بی سوادم!&quot; &lt;BR&gt;خیلی ناراحت شدم.بیخود نبود که رفته بود تووو فکر.رفته بود توو فکر دوران بچگیش فک کنم. حسرتشم به خاطر وقت و فرصتی بود که داشت و از دست داد.از این حسرت میخورد که نمیتونه مثل بقیه باشه،حسرت جدا بودن از بقیه...&lt;BR&gt;استاد با صدای بلند گفت : اوونایی که بی سوادم برن پایین.از اول گفته بودیم بی سوادا نیان بالا !!&lt;BR&gt;این یعنی اوج شکست و خواری.سرمو انداختم پایین که نبینمش.بلند شد و از کلاس بیرون رفت.&lt;BR&gt;فک کردم که چرا نتونسته بره مدرسه و سواد یاد بگیره.پول نداشت؟ خانوادش نمیزاشتن؟ مجبور بود کار کنه؟ مدرسه نبود؟علاقه نداشت؟...&lt;BR&gt;یاد یه شعر از کیوسک افتادم : علم بنده پوله،پول توو دسته زوره،دنیا با پول و زور میگرده&quot;&lt;BR&gt;شاید پول نداشته که بره مدرسه.زورم نداشته که پوا توو دستش باشه!!به خاطر همینم از دنیا عقب افتاده...&lt;BR&gt;به خودم فک کردم.با سواد بودن توو این دوره،این جور که میگن یعنی زبان و کامپیوتر.دیدم منم بی سوادم.گفتم نکنه  منم به وضع همین آدم دچار شم.اوون موقع جواب خودمو چی بدم؟ پول نداشتم ؟ علاقه نداشتم؟ جایی نبود که برم یاد بگیرم؟ همه چیز آماده اس ولی خودم نمیرم دنبالش. پس حق ندارم اوون موقع حسرت چیزای نداشته رو بخورم.&lt;BR&gt;چهره ی شکسته ای این آدم موقعی که گفت بی سوادم و هیچ وقت فراموش نمیکنم.&lt;BR&gt;اوون روز واقعا معنی سواد و فهمیدم.فهمیدم که چه ارزش داره...&lt;BR&gt;از امروز قدر لحظه ها رو بیشتر میفهمم ...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 12 Sep 2009 09:23:19 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=valahazrat&amp;postid=70</comments>
<dc:creator>valahazrat</dc:creator>
<guid>http://valahazrat.blogfa.com/post-70.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>زنکده!</title>
<link>http://valahazrat.blogfa.com/post-69.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#990000 size=4&gt;زنکده!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اگه پسری دوس داشتی کدوم یکی از آدمای پایین زنت بشن،اگه دختری خودتو بزار جای یه پسر بعد بگو.توو مطلب بعدی شوهر معرفی میکنیم ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;1- یه دختر مودب،فوق لیسانس با معدل بالا.چادری،وضع مالی خانواده پایین.نماز و روزه و عبادت و ایناش ترک نمیشه.قیافه معمولی.خوش اخلاق نیست،بد اخلاقم نیست.چاق.اهل آرایشم نیست هیچ رقمه.اصرار نکن!!غذا هم بلده بپزه،خیلی خوشمزه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;2-یه دختر خوشکل(هر کی بگه خوشکلی نسبیه خفش میکنم!!) یه لیسانس توو یه رشته معمولی داره.ترجیح میده خونه دار بمونه.سر کار نره.قد کوتاه. مهربون،خنده رو،شوخ،نماز و روزه ایناش همیشه ترک میشه.غذا بلد نیست بپزه،هیچ وقتم یاد نمیگیره. خیلی هم اهل خریده،یعنی باید هی بهش پول بدی.ولی بچه دار نمیشه!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;3-یه دختر پولدار،با خانواده ی بزرگ.قد بلند، رفیق باز،غذا بلد نیست بپزه. دیپلم انسانی داره.تا ظهر میخوابه.خیلی بی حوصله،اخلاقاش پسرونه اس یه کم،هفت قلمم ارایش میکنه که یه کم خوشکل بشه،بگی نگی یه کم زشته.خیلی کم توو خونه اس.اگه نری سر کار زیاد گیر نمیده.حوصله اینو نداره که بشینه در مورد آینده زندگی با هم فکر کنین.امکان داره بیشتر وقتا تنها باشی.چون با دوستاش بدون اینکه بهت خبر بده میره مسافرت.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;4- یه دختر تحصیل کرده.دکترای یه رشته ای مثلا.بد اخلاق،پولدار،قیافه معمولی.یه غذاهایی هم بلده که از گشنگی نمیری.چون خیلی کار و تحقیق داره نمیتونه زیاد واسه خونه وقت بزاره.شدیدا مخالف خونه نشینی زن توو خونه است.کاملن به حقوق زنان آگاه. قد متوسط، لاغر استخونی،عینکی، اعصاب آرایش کردنم نداره.اجبارن توو عروسی یه کارایی میکنه با خودش!! همیشه حرف حرفه اوونه.فعلن خبری از بچه نیست.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 08 Sep 2009 12:07:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=valahazrat&amp;postid=69</comments>
<dc:creator>valahazrat</dc:creator>
<guid>http://valahazrat.blogfa.com/post-69.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>LOST</title>
<link>http://valahazrat.blogfa.com/post-68.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#000099 size=5&gt;LOST&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;چن وقتیه که سریال دیدن بین مردم باب شده.فک کنم از جومونگ شروع شد.یادم میاد اولا که این سریالای کره ای رو میزاشتن همیشه میزدم یه کانال دیگه که نبینم،از بس مزخرف بودن.ولی اینقد این سریالا رو پخش کردن تا بالاخره ذائقه مردم و عوض کردن.در نهایت جومونگ و پخش کردن که تیر خلاصیشون بود در واقع.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;از طرف دیگه توو اینترنت و بین مردم اسم سریال لاست به گوشم خورد.همه ازش تعریف میکردن.زیاد ترتیب اثر ندادم تا 1 ماه پیش که دیگه خیلی بیکار بودم،سریال 24 و گرفتم که ببینم.جالب بود سریالش،ولی چن قسمتشو دیدم که یهو دیدم لاست توو دستمه!! یه قسمتشو دیدم فهمیدم که این سریال یه چیزی بارش هست.دیگه 24 و ادامه ندادم و چسبیدم به لاست.راست بود میگفتن یه قسمت و ببینی دیگه نمیتونی تحمل کنی،اسیرش میشی.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خود بیننده هم باید خودشو با فیلم یکی کنه تا لذت ببره.همزاد پنداری!! اولاش نمیدونستم کدوم شخصیت بهتره.اولاش از جان لاک خوشم اوومد،از شانونم خیلی خوشم میومد.از ساویر بدم میومد...&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 220px; HEIGHT: 191px&quot; height=178 alt=LOST hspace=0 src=&quot;http://i26.tinypic.com/2qan7f5.jpg&quot; width=249 align=left border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;کم کم سریال پیش رفت و شخصیت ساویر(جیمز) منو شیفته ی خودش کرد!! چقد این ساویر آدم بزرگیه. همیشه به قول این روانشناسا نوازش منفی میخواد .یه کاری میکنه که همه با دعوا و توهین بهش توجه کنن.آدم خیلی جالبیه.با این که بد جنسه ولی ته قبلش هیچی نیست. همه رو دوس داره.خیلی تیز و باهوشه.حواسش به همه چیز هست.دوس داشتم که منم ساویر بودم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;لاست یه سریال معمولی نیست،این سریال حرفها پشت سر داره!! یه جای فیلم اسم سفر زمان اوومد که این یه قسمت اصلی از این سریاله. گفتن که در جهان امروز از هر 5 نفر ، 3 نفر همدیگرو میشناسن.یعنی ارتباطات تا این حد آدما رو به هم نزدیک کرده.توو این فیلمم یه چیزی مثل اینو میبینیم.همه افراد هواپیما به نوعی با هم در ارتباط هستن.وقتی میره توو گذشته افراد این قضیه روشن میشه.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;هر قسمت از این سریال یه داستان دیدنیه واسه خودش.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;امیدوارم که ساویر دیگه توو این فیلم نمیره،چون من از هر کی خوشم اووومده فرتی افتاده مرده.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;همین!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;A href=&quot;http://www.seabreezecomputers.com/lost/&quot; target=_blank&gt;کدامیک از شخصیتهای سریال لاست هستید ؟&lt;/A&gt;&lt;A href=&quot;http://www.seabreezecomputers.com/lost/&quot;&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 05 Sep 2009 12:31:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=valahazrat&amp;postid=68</comments>
<dc:creator>valahazrat</dc:creator>
<guid>http://valahazrat.blogfa.com/post-68.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آغاز یک زندگی جدید</title>
<link>http://valahazrat.blogfa.com/post-67.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#990000 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;آغاز یک زندگی جدید&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این دنیا اصلا شب و روز نداره! یه دنیایه فعال و پویا که همیشه مردمش مشغول کار یا تفریح و یا صحبتن با هم.خلاصه هیچ زمان خاصی واسه خواب وجود نداره،چون شب و روز تعریف نشده واسش.این دنیا دیگه محدویدت دنیایی که الان داریم تووش زندگی میکنیم و نداره.همه جور آزادی داره،میتونی هر جور که دلت میخواد بیای بیرون،البته بازم یه سری آدم شر و شورم وجود داره.میتونی هر حرفی بزنی بدون اینکه ترسی داشته باشی.&lt;BR&gt;وسایل تفریح و سرگرمی این دنیا هم کامل کامله،تازه بیشترم هست.میتونی بری کنار دریا،به کشورای دیگه مسافرت کنی،با آدمای جدید آشنا بشی،دوستای جدید پیدا کنی.&lt;BR&gt;از نظر خورد و خوراکم نباید نگران چیزی باشی،چون توو این دنیایی که داره تازه شکل میگیره هر چی که بخوای پیدا میشه.میتونی تو کمترین زمان بری چن تا مغازه رو با هم بگردی و جنسی که میخوای و پیدا کنی.اگه حوصلت سر رفت میتونی بری فیلم ببینی یا سریع یکی از دوستات و پیدا کنی و باهاش درد و دل کنی.این خوبیه این دنیاس که هیچ وقت تنها نیستی.&lt;BR&gt;اما اگه بخوای توو این دنیا زندگی کنی باید یه خونه و یه شغلی داشته باشی که بتونی خرج زندگی توو این دنیا رو بدی.نیازی به ماشین نداری.اینقد فاصله ها نزدیک به همه که نیازی به ماشین نیست.نگران نباش!!&lt;BR&gt;باید واسه زندگی یه خونه بخری،البته اگه پول نداشته باشی،میتونی بری از خونه هایی که رایگان در اختیار تازه واردا میزارن استفاده کنی تا بعدا که وضعت خوب شد یه خونه بخری واسه خودت.البته این خونه های رایگان بدم نیست،یه کم امکاناتش کمه ولی خوب یه جایی داری که زندگی کنی و اگه مهمون داشتی بتونی یه جایی جاش بدی!! خونه های گروهی هم هست که میتونی اوونجا زندگی کنی.یه صابخونه داره با یه عالمه مهمون که دیگه کم کم عضوی از اوون خونه میشن.خیلی هم جو دوستانه و صمیمی داره.&lt;BR&gt;بعضیا که وارد این دنیا میشن با خودشون پول میارن،ولی این پول تموم میشه.باید دنبال یه شغل باشی توو این دنیا.&lt;BR&gt;این دنیا مهمونی هم داره.یه خونه و باغ بزرگ که همیشه تووش شلوغه.میتونی نوشیدنی بخوری و دوستات و ببینی و از کارایی که کردی حرف بزنی...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینترنت دنیای جدید و تمیز واسه یه زندگی جدید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;اینا رو در حالی نوشتم که داشتم به موزیک فیلم ماهی ها عاشق میشوند گوش میدادم.اینقد این آهنگ قشنگه که تمرکزم و به هم ریخت.خیلی چیزا رو میخواستم بنویسم که یادم رفت.فک کنم بار بیستم که دارم گوشش میدم.&lt;BR&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 31 Aug 2009 10:44:54 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=valahazrat&amp;postid=67</comments>
<dc:creator>valahazrat</dc:creator>
<guid>http://valahazrat.blogfa.com/post-67.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
